تبليغاتX
مجید + تنهایی
تنهاییی
بی تو تنهایم..

 

 فقط ممکن ها

به روی من خندیدند

و از کنارم گذشتند

و من با ناممکن ها

دست به گریبان شدم


آهنگ  حقیقت

يه دختر و پسري با هم وارد دانشگاه ميشن و روز اول كه همديگه رو مي بينن با هم پيوند خواهر و برادري مي بندن، و تصميم مي گيرن كه اگه تو دانشگاه كسي رو براي خودشون پيدا نكردن تو جشن فارغ التحصيلي با هم تو جشن شركت كنن و بعد از اون دختره به پسره ميگفت: داداشي.

روز اول كه تو كلاس نشسته بودن پسر به دختر نگاه مي كرد و با خودش ميگفت: اي كاش عشق منو درك كنه اي كاش بفهمه كه عاشقشم مي خوام يه چيزي فراتر از داداشي بهم بگه ولي نمي تونم بهش بگم شايد خجالت مي كشم. آخر كلاس دختر مياد به پسره مي گه: تو بهترين داداشي دنيا هستي.

تو دانشگاه براي دانشجوهاي جديدالورود جشن مي گيرن و با هم تو اين جشن شركت مي كنن دختر جلوي پسر بود و پسر نگاهش مي كرد و با خودش مي گفت: اي كاش عشق منو درك كنه اي كاش بهمه كه عاشقشم ميخوام يه چيزي فراتر از داداشي بهم بگه ولي نمي تونم بهش بگم شايد خجالت          مي كشم.

آخر جشن دختر مياد به پسره مي گه: تو بهترين داداشي دنيا هستي. دست برقضا دختره تو دانشگاه با يه پسر دوست مي شه ولي پسشره بهش نارو مي زنه وقتي دختره، مي بينه خيلي تنها شده زنگ مي زنه به داداشي و ازش مي خواد كه برو پيش پسره و مي ره پيش دختره و با هاش درد و دل مي كنه و دختره آروم مي شه وقتي داشتن از هم جدا مي دشن دختره به پسره مي گه تو بهترين داداشي دنيا هستي و پسره همينطور كه نگاهش مي كرده با خودش مي گه: اي كاش عشق منو درك كنه اي كاش بفهمه كه عاشقشم ميخوام يه چيزي فراتر از داداشي بهم بگه ولي نمي تونم بهش بگم شايد خجالت مي كشم. آخر جشن دختره مي ياد به پسره مي گه تو بهترين داداشي دنيا هستي.

وقتي از دانشگاه مي رن بيرون دختره ازدواج مي كنه و از پسره مي خواد كه توجشن ازدواجش شركت كنه پسره تو جشن ازدواجش شركت مي كنه و دختره رو نگاه مي كنه و با خودش مي گه اي كاش عشق منو درك مي كرد.

آخر جشن دختره مي گه: ممنونم كه اومدي تو بهترين داداشي دنيا هستي. و پسره مي گه: من آلان رو تابوت دختري وايسادم كه دوستش داشتم عاشقش بودم مي خواستم يه چيزي فراتر از داداشي بهم بگه ولي هيچ وقت نتونستم بهش بگم شايد خجالت مي كشيدم. و در همين موقع دوستش داره دفتر خاطراتش مي خونه كه توش نوشته بود:

من تو دانشگاه يه داداشي داشتم كه دوستش داشتم . ولي اون هيچ موقع عشق منو درك نكرد.

GAYA

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط مجید | 

عشق...
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط مجید | 
 

 

...مثل برگي خشک و تنها روي شاخه موندم اينجا , مي ترسم
...توي چنگ وحشي باد برم از خاطر و از ياد  , بپوسم
...تو شتاب لحظه ها من با خودم يکه و تنها  , مي دونم
...تو سراب اين افق تا سفر نهايت اينجا ,  مي مونم
مثل يه غروب تنها که ميشينه پشت ابراااااااااااا
...يه سکوت بي پناهم
...توي اين بيهودگي ها لحظه هارو ميشمارم
...انتظار هر نگاهم

 GAYA   ASTR

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط مجید | 

که چه زخمی دارد                                                        

                                                                که چه دردی دارد

خنجر از دست عزیزان خوردن

                                                               از من خسته نمی پرسیدی

                                     آه ای عاشق چرا تنهایی؟

+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 12:46 بعد از ظهر  توسط مجید | 

چرا تو؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 12:46 بعد از ظهر  توسط مجید | 
من به خود مي گويم گه چرا تنهايم ؟  
 
           و در اين تنهايي هيچ كس نيست كه با
 
   كوك دلم ساز كند    
                                        هيچ كس نيست كز احساس دلم سهم برد  
 
             و در انديشه اين تنهايي   
 
                                                   همچنان تنهايم.......
 
 

+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 12:44 بعد از ظهر  توسط مجید | 
+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط مجید | 
 

انتحار

 

 

ستاره ها بچرخید و مرا پیدا کنید .

من تک ستاره ای هستم در میان آسمان . با آنکه از شمایم ولی از شما دورم . با آنکه همانند شما هستم ولی مرا نمیبینید . نور کمی دارم اما استوارم .

شاید روزی از همین روزها شهاب سنگی شدم و به طرف مخلوق خود در حالی که همه شما نگاه میکنید پرواز کردم و از شما دور شدم و کم نور و کم نورتر شدم و رفتم و نابود شدم .

اما وقتی مرا دیدید که با سرعت میروم و دنباله ای ندارم تعجب نکنید .

( معمولا وقتی که یک شهاب سنگ در حال نابودی است دنباله ای دارد زیبا و آن دنباله تجربه هایش هستند که به دست اورده < اما من وقتی که میخاهم بروم > مطمئن باشید همه چیزم را برایتان به یادگار خواهم گذاشت . )

تمام نسلم را > خانواده ام را > ذهنم را > فکرم را > وجودم را ****************

درست است که همین حالا هم چیزی ندارم اما چیزی دارم که ان را به یادگار بگذارم و ان فکر و ذهنم است و دیگری دست نوشته هایم .

به ایندگان بگوئید که او ستاره ای تنها بود و تا اخر عمر ش تنها ماند . عشق شکست خورده ای داشت به نام مریم .

***************خدایا هر جائی هست کمکش کن *******************

او بود که به من زندگی میبخشید .

او بود که به من عشق میورزید .

با انکه جریان عشق او از اول به صورت یک بازی مسخره شرو شد اما با گذشت زمان وجود این فرشته زیبا را در زندگی ام دیگر عادی شده بود .

آنطور که از رفتارش میشد برداشت کرد او فرشته ساده اما با فکر بود .

پس من هم که تا ان زمان تنها بودم او  در زندگی ام یک سیگنال جدید بود .

اری یک سیگنال جدید برای زندگی بخشیدن به من

**********************************************

( اگه رفته باشد دکتر قلب و براتون نوار قلب گرفته باشه حتما سیگنالها رو دیدید . اره دوستای من من هم رفتم دکتر قلب قبل از اینکه باهاش اشنا بشم یه نوار قلب از من گرفت که اصلا انگار قلبم بالا و پایین نمی رفت ، اما وقتی با اون آشنا شدم دیدم که انگار قلبم داره میترکه ، رفتم دکتر ، دکتره مخش چت کرده بود وقتی نوار قلب منو دید پس افتاد . بعد حالا می دونی چی شد ، آره درست حدس زدی حالا دکتر بود که قلبش از کار افتاده بود ).

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط مجید | 
                                                         
                                                                             GAYA

  من دیوانه ام                                  GAYA

من دیوانه ام

در انتظار بینایی ، در انتظار دیدن ، کور شدم !خسته از زندگی ، خسته از نرسیدن ها و نشدن ها ؛ بارها و بارها به زند گی اعتماد کردم ، چرا که من موجودی زمینی هستم ! ای کاش می توانستم نباشم ، نبینم و نفهمم .

احساس تهی بودن از درون ! احساس ترس و تنهایی عظیم ! از ورا خودم را نظاره می کنم ، تهی تر می یابم ! هنوز مجبورم که لبخندی بر لبان داشته باشم ، هنوز می خندم اما از درون می گریم ! حیرت زده و هراسان ، درونم را جستجو می کنم  ، اما برای این موقعیت دردناک ، راه حلی نمی یابم ! و این چندمین بار است که زندگی به من خیانت کرده است . با تمام خیانت ها و مسئولیت های واگذاری اش ، عاشقش هستم ! چنان که قدما چنین گویند ، عاشق چشم عقلش ، کور است  !

بله ، من در حال سقوطم ؛ چقدر دیگر تا به زمین بر خورد کردنم باقی مانده است ؟! به پایانم نزدیک می شوم . لذت ها مرا احاطه کرده اند ، دست نوازش به سرم می کشند ، مرا می بوسند ، اما هیچ یک را نمی بینم . بله من نابینا شده ام ، کور شده ام ؛ در انتظار بینایی ! اکنون همه جا تاریکی است و من معلق در فضا . می دانم که به زودی خواهم رفت ! عبور سریع خاطرات از تولد تا پلک های خسته و بسته ،احساس راحتی و نظاره از بالا ، مرگ !

دو روز زندگانی و من را چه ناراحتی ؟ پس هنوز خودم را به شادمانی می زنم . آن قدر با شادمانی به هم می زنیم که من ، شادمانی و او ، من می شود و نوزادی متولد می شود . آن سراسر دیوانگی است  ، آن وجد است ، آن جنون است ، آن عشق به زندگی است ! دیوانه وار دیوانه زندگی می شوم و یکسره برایش اشک می ریزم ! آه که مجنونم ، آه که دیوانه ام !

و آنگاه بود که زندگی زیبا شد و من بی نهایت خندیدم

+ نوشته شده در  شنبه 12 آذر1384ساعت 7:23 قبل از ظهر  توسط مجید | 
 

حرف دل :

با سلام خدمت کسی که واقعاْ دوستش دارم . ولی هیچ وقت به زبان نیاوردم . کسی که هرموقع میدیدمش دل می خواست بهش بگم ولی نمی شد خیلی دوست داشتم که خودش بفهمه . (ولی ..)ای کاش می شد بهش بگم ولی برام خیلی سخت چون بیشتر از این ها برام ارزش داره . امیدوارم با خوندن این مطلب خودش بگیره که من چی میگم. چون دیگه واقعاْ بریدم والله دیگه خسته شدم از این زندگی . ...   التماس و ناله و آه و درد و غم و ناز کشیدن دیگه از ما گذشته سعی کن بفهمی . چون دیگه نمی تونم حرفی به زبون بیارم.

با با بی خیال دیگه خسته شدم رک بگمت         به دلم نشسته بودی نتونستم بهت بگم (دوست دارم)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1384ساعت 5:51 بعد از ظهر  توسط مجید |